شمس الدين احمد
56
خزائن الملوك ( فارسى )
بر وى فائض شود و ذلك صنع اللّه العظيم شعيره بفتح شين معجمه و كسر عين مهمله و سكون تحتانى و فتح راى مهمله و ها ورميست سخت و دراز مشابه شكل شعير كه در كنارهء پلك حادث شود و اين بر دو گونه بود يكى آنكه همرنگ پلك بود و مادهء وى فضلهء غليظ محترق دموى باشد دوم آنكه رنگش سرخ بود و نرم باشد و آن را عروس خوانند و مادهء وى در اكثر خون خالص بود توثة الاجفان توثه بضم فوقانى و واو ساكن و مثلثه و هاى موقوفه گوشتپارهء سرخ مائل بسياهى رخوة الجوهر سخيفة الجرم بود و اكثر به باطن پلك اسفل و گاهى در پلك بالا به شكل توت متعلق و آويزان باشد و به نهج بواسير عميا و دامى بود چه گاهى از ان هيچ نپالايد و گاهى خون سرخ يا سياه على حسب اختلاف الماده ترشح نمايد و سبب حدوث اين مرض خون فاسد محترقست و گاهى حدوث توثه در طبقهء ملتحمه نزد ماق اكبر بطريق ظفره صورت بندد و آن را توثهء ملتحمه خوانند تحجر اجفان تحجر بفوقانى و حاى مهمله و جيم و راى مهمله بمعنى سنگ شدنست و آن ورم صغير بود كه در اجفان رو نمايد و مادهء آن فضلهء غليظ سوداوى باشد كه به تحجر و انجماد گرايد و از مادهء برده غليظتر باشد كدكد به دو كاف مفتوحه و دو دال مهملهء ساكن ورم صلب سوداويست كه در پلك تولد كند و صنوبرى شكل مانا ؟ بدمل بود و فى الحقيقة قسميست از تحجر غر ؟ ؟ ؟ بفتح غين معجمه و سكون راى مهمله و موحده ناسوريست كه در ماق انسى پديد آيد و گاهى سر كند و پيوسته از ان ريم مندفع شود و گاهى سر نكند و با درد بود و بمشاركت آن چشم پيوسته دردناك باشد و باشد كه بنا بر امتلاى دائمى مده فسادى در چشم رو نمايد و بايد دانست كه مادهء اين علت گاهى بسوى بينى بگشايد و از منفذى كه ميان چشم و بينىست ريم از راه بينى برون آيد و گاهى در پوست پلك بگشايد و غضروف پلك را تباه كند و چون انگشت بر پلك مالند ريم برآيد و باشد كه استخوان را زير گوشت تباه كند غدّه بضم غين معجمه و دال مشدده و هاى موقوفه بر زيادت لحم ماق اكبر بر قدر طبعى كه در اكثر امر از مقدار فندق زياده نشود و گاهى بزرگتر گردد به حدى كه منع بصارت كند اطلاق يافته و مرض مذكور مقدمهء غرب باشد و مادهء هر دو فضول غليظه بود كه بجايگاه علت توجه نمايد الصّرة الثالثة فى امراض الاذن - طرش و وقر و صمم طرش بفتح طاى مهمله و فتح راى مهمله و شين معجمه در لغت بمعنى كرى و كر شدنست و به سكون راى مهمله بمعنى كرى سبك آمده و در اصطلاح اطبا حقيقة بر نقصان سمع و مجازا بر بطلان و هم بر فقدان تجويف صماخ اطلاق يابد و برين تقدير طرش و وقر و صمم باهم مترادف باشند ليكن اصح آنست كه طرش مراد از نقصان سمع و وقر عبارت از بطلان آن و صمم فقدان